دل پروانه ی مـــن

فکر و ذکــرم دل بیتــاب تـو بـــود

آه گرمم نـــم محــراب تــو بــــود

اهل شمع خــاک در گـل نخـــورد

دل پروانه ی مـــن باب تـــو بـــود

پــر سیمرغ خیــالـــم بشکسـت

یخ عمــرم به جــگر آب تــو بـــود

جان نگوـم به  هو سبازخمــوش!

اشک شوقم تب سیلاب تو بــود

ملک شب را تو گرامی سحــری

خون سرخم رگ سرخاب تو بــود

رخ آییـــنه زانـــدام تــو ســوخت

کسب و کارم سخن ناب تو بــود!

فلک از گــم شده ی ما نســرود

قیمتــم گوهـــر نایــاب تــــو بـود

مرغ یک پای هوس بحر جفاست

بوس عشقم همه پرتــاب تو بود

وطن این نی ی بیخانه کجاست؟

دوش تیرم دی ی  برفاب تو بـود

رام آغــوش وفــا اهل دل است

جان صبحم شب مهتــاب تو بود!

سخنـــم با متحــــیر ازلی ست

ابدیـــت دل بیتـــاب تـــو بـــــود!

/ 6 نظر / 13 بازدید
فریوگ دات آی آر

سلام. تو این سرما و برف و بارون می خوای برای خرید از خونه بری بیرون؟؟؟ فروشگاه های زنجیره ای فریوگ فکرش رو کرده. فریوگ نامی که هرگز نشنیده اید و به آن اطمینان نخواهید کرد اما اگر بیایید ببینید نظرتون عوض می شه. جون خودم راست می گم!!!!

شکوفه

سلام و ادب بسیار زیبا و با احساس سروده اید [دست][گل]باعث افتخارمه که قدوم سبز شما رو در وبلاگم میبینم و دعوت میکنید از این حقیر تا بیام شعر های قشنگ شما رو بخونم مرسی در پناه حق باشید یا علی [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

شکوفه

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین به چین زلف تو آید به بتگری آموخت هزار بلبل دستان سرای عاشق را بباید از تو سخن گفتن دری آموخت برفت رونق بازار آفتاب و قمر از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من وجود من ز میان تو لاغری آموخت بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع چنان بکند که صوفی قلندری آموخت دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست ندانمش که به قتل که شاطری آموخت چنین بگریم از این پس که مرد بتواند در آب دیده سعدی شناوری آموخت

شکوفه

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

شقایق

خیلییییییییییییییییییییییییی قشنگ بووووووووووووووووووووود

ترانه

من از خاموشی شبهای تاریک آمده ام فانوس من قلبی است که تو روشنی بخشش هستی کوچه ها چه بس سرد و تاریکند تنهایم نگذار در این وحشت تاریک، که من از بی کسی و تنهایی می ترسم قلب من از گرمای وجود توست که می تپد، تنهایم نگذار در این غربت ای نازنین اگر از من بگذری گناه تو نیست، در این دنیای رنگی چه کسی قلب کهنه می خواهد دلی که سوخته، قلبی که شکسته، دیگر رنگی ندارد تنهایی را باید خواند، باید که در این دلتنگی ماند سهم من از زندگی این نبود، گناه من چه بود که این سرنوشت من شد همچو شمع در این زندگی سوختم، و اینک پایان من است ای دوست کاش در این پایان تو باورم کنی