من که نازت می کشیدم

آمــدی آتـــــش به دامـــــانم زنی دریـــا شـدی

خون دل خـــوردم دهی با جان ودل صهبا شـدی

من که نازت می کشیدم روز و شب ای بی وفـا

غرق در نیــلم کنی چــون مصریان سیـنا شدی

پایـــمالم کــــردی و رفتــی به آغـــــوش بــــلا!

چون دهانم حنظلت را خوش خریــد حلوا شدی

همچو شمع نالیـدم اما شــعله ام را کس نـدید

هر چه گفتم من به کوری دل مبند حاشا شدی

نا کسی را یـــاد مـــن دادی ولی ازبــــر نــشد

دیده دزدیدی زعمـــرم خـــواب بی رویــا شدی

گشته ای اینک چو مـــن شرمنده از روی وفــا

غسل عشقم توبه خواندی و زدل رسوا شدی

نسبت عشقـــم به پای آبـــله صحــــرا نـــبود

نان مجنون خوردی و لب تشنه ی لیـــلا شدی

خاطراتم را بشست آن شبـــنم گل بوسـه ات

بعد از عمری ای عجــب از حال ما جویا شدی

دل مرنجان خصلت ما بخشش بی منت است!

گـــرچه پنهانی زر فتـــارم کنـون پیــدا شد ی

در نیستان ادب اینــک نــی ا ی بی نالـــه ام

برسر بالیـــن من چــون قلب نو احیـــا شدی

وانچه بـوده بیـــن ما از سر نوشت ما جـداست

چـــون زلیخا با خــــدایی یو سف برنـــا شدی!

هر چه گفتـم متحیـــر پاسخـــم راخوش نــداد

شهریــارم آدمم خـــواند و بگفت حـــالا شـدی

/ 5 نظر / 24 بازدید
سحر

قبل از این که بخواهی در مورد شخصی و زندگی او قضاوت کنی کفشهای او را بپوش و در راه او قدم بزن . از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که او کرده اشکهایی را بریز که او ریخته دردها و خوشیهای او را تجربه کن ...سالهایی را بگذران که او گذرانده روی سنگهایی بلغز که او لغزیده دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن همانطور که او انجام داده ... بعد ، آن زمان می توانی در مورد او قضاوت کنی سلام روزت بخير عزيزم كلبه قشنگي داري..دوست دارم بازم بهت سربزنم و حتما اين كار مي كنم..دوست داشتي به كلبه منم سربزن درضمن مستندمرديخي و آموزش تعميرات ماشين رو برات بالاي وبلاگ گذاشتم با چندتا لينك ديگه كه ديدنش خالي از لطف نيست.نظرت رو هم لطفا درموردشون بگو..منتظر قدمهاي گرم و صميمي شما دوست خوبم هستم روز قشنگ توام با بارون شديد و لحظه هاي شاد داشته باشي[نیشخند]

صبا

سلام,مثل همیشه زیبا بود[گل][دست]

شکوفه

سلام و ادب بسیار زیبا و با احساس سروده اید عالی بود [دست][لبخند][گل] در پناه حق باشید یا علی [گل][گل]

شکوفه

تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی بیم آنست دمادم که چو پروانه بسوزم از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی مگر از هیت شیرین تو می‌رفت حدیثی نیشکر گفت کمر بسته‌ام اینک به غلامی کافر ار قامت همچون بت سنگین تو بیند بار دیگر نکند سجده بت‌های رخامی بنشین یک نفس ای فتنه که برخاست قیامت فتنه نادر بنشیند چو تو در حال قیامی بلعجب باشد از این خلق که رویت چو مه نو می‌نمایند به انگشت و تو خود بدر تمامی کس نیارد که کند جور در اقبال اتابک تو چنین سرکش و بیچاره کش از خیل کدامی آفت مجلس و میدان و هلاک زن و مردی فتنه خانه و بازار و بلای در و بامی در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی طاقتم نیست ز هر بی‌خبری سنگ ملامت که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی

سایه عمر

درود بر شما از حضور سبزتان متشکرم.من زبان آذری نمی دانم ولی سایر نوشته - هایتان جا لب است موفق باشید ایام به کامتان